نگاههاي منتظرم را جمع كردم در بيقراري چشم هام!براي لحظه هاي نبودنت،يادم باشد عكسي بگيرم ازچشمهات براي نبودنت،نه!مي خواهم نگاهت را قاب كنم درپشت پلكهام،نگاهت راهمان روزهام بيشتر ازخورشيد دوست داشتم!اگرنباشي؟!؟بي تو گم ميشوم در تقدست!پس مينشينم به تونگاه ميكنم!در ساعتي كه هستي ودر نبودنت پلكهام را ميبندم در ساعتي كه رفتي...حالا نيستي وگوشه اي مينشينم وباخيالم راه مي افتم دنبالت!عمر حساب نمي شود به راه تو رفتن.نه! نبوده اي؟!؟از ازل!كجا بودي؟در كودكيهام دنبالت گشتم،وهر روز در پايان باز تو نيستي!آغازي ميسازم از بودنت!چقدر معصومانه گم شدم درروياهايت!ماندم!وغرق شدم،حالا مي خواهم بروم وآسان ميروم وچه سخت تجربه ميكنم نبودن را!ومن هر روز بر بلنداي شهر در آرزوي پيكري شعله ور آه ميكشم!حالا نخواه براي سهم كوچكي از نگاه تو اينقدر دلم بلرزد……………..
وحالاسراب احساسم به مردابی بدل میشودتاگلبرگ گلی بروید،شایدتمام بهارم رابه یادآورم ، اماپایان قصه ی مراغصه ی سحرهای بی توبودن ننوشته آری کمی دروغ نوشته ام کمی تورابه بهارم رساندم کمی تورا از دنیاجداکردم وکمی ازخدا الهام گرفته ام ولی فقط کمی!
میدانم تمام خاطراتم گره کوریست برطناب پیچ احساسم چقدر گره بزنم تاتورو اسیرکنم چقدرچنگ زنم تاتورابردست گیرم، چقدرتمناکنم لحظه ای شنیدنت را ؟
حال به بغض طمعه دست برسینه میکوبم وآواره گیم رامیگریم تاشاید بشنودخدای که توراآفریدتابشنود گوشهای که توصاحب شده ای اماخیال خام باطل من ترانه دیگری سرودست واندیشه ام ناخواسته رنگ جدایمان را طرح کرده است!
ازدفتر دوم بیرام
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین!
تاحالا شده که بخواید یکی رودوسداشته باشید ولی........
دوباره امتحان بکنی؛ دوستدارم .....
نه نشد! فکر نمیکردم اینقده سخت باشه!اشکال نداره اون منو دوسداره
خيلي خوب........خيلي زود تبديل شد به خيلي بد خيلي زود.
هيچ كس به من چيزي نگفت به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم كه خيلي خوب چقدر زود
تبديل مي شود به خيلي بد........آفتاب .....تبديل مي شود به سايه ، به باران...شور و
شوق....تبديل شد به درد.ترنم ترانه هاي دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرود
هاي غم انگيز، خيلي زود.
با تا "ابد" شروع شد و ابد تبديل شد به گاهي ، هيچ وقت....و مرا دوست داشته باش تبديل شد
به جايي هم در قلبت براي من در نظر بگير.....
خيلي زود ، خيلي خوب........زود تر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد
خيلي زود.
اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني كه خيلي خوب ، خيلي زود ،تبديل مي
شود به
خيلي بد،
خيلي زود..
توکه خیلی بهترازما این چیزا سرت میشه
چشای نازتوکه وا میشه،آفتاب می زنه
تازه وقتی توبگی صورتشو آب میزنه
من بگم دوستدارم باچه رقم یا عددی
توکه بینهایت رو بیشتر از من بلدی
زیبا تو فرشته ای اهل یه جایی توبهشت
نمیشه هم عاشق توبود هم واست نوشت
ازحسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
از مریم حیدرزاده
تو را من دوست میدارم اگر چه بی وفا باشی
بدنبال تو می آیم اگر هم نا آشنا باشی
نمیگویم بمان با من و یا رحمی به حالم کن
ولی هرگز نمیخواهم که از این دل جدا باشی
ببین من ساده میگوییم نه با الفاظ پیچیده
تو هم باید به فکر قلب ما باشی
دلم تفسیر ها دارد به آیات نگاه تو
و میدانم سزاواری که در حکم خدا باشی

تورا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تورا من چشم در راهم.
(نیما یوشیج)
هزار بار گفتم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی
چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آه
زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباه
شدم چوپان ساد لوح کنار گله ی احساس
چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست
تو اونقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه
ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد
نفرین به دل ساده که به چنگال تو خون زد ...
زرد است که لبريز
حقايق شده است سرد است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه
ميفهميدي پاييز
بهاريست که عاشق شده است
تا به حال فكر كردي
واسه هميشه عاشقي
من هر شب با اشتیا ق شکفتن یک شاخه گل برایت نامه می نویسم . من هر روز با سر فصل عشق تو, با طنین زنگ دار نام زیبای تو به آغاز صبح سلام می کنم . اگر یاد عطرآلود جاودانه ات نبود که اینگونه درهرطلوع, کوچه باغ های احساسم راآب وجارو نمی کردم . اینک سرسپرده ام دربرابرهرنسیمی که نام تو راازهرکوی برزنی برایم بیاورد. من هر شب صبورانه پای اشکهای هر ستاره می نشینم وبا انتظار که ناقوس اصواتش حجیم ترین بخش دفتر زندگیم را به خود اختصاص داده طاق نصرتی زیبا ازتک بیتی های ناب بر سر در قلبم ساخته ام. ای کاش بیایی تا مثل فروغ بی پروا از برگ برگ دفتر زندگیم از روزهای کسل وافسرده ام برایت شعربسرایم . اگر تو بیایی پاییز هر چه زودتر بساط غم آلودش را در کوله بار زمان جای میدهد و افسارش را به بهاری زود رس مسپارد. اما تو هیچ وقت نمی آیی چرا که زمستان روزگار تمام گلهای باغچه دلم را خشکانده .اما من هنوز تورابه جای هردویمان دوست میدارم
نه از سر مهر بود ونه زیر ماهتاب
ولی روزگار باره و بارها
نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم
و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم
هرچند که همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند
و من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم
یا در پی عشق به فکر فرو رفتم
چگونه است که رودجریان خودرا از بلندای زمین به قرض می گیرد؟
اماتوبلندای غرورت رابه چشمانم وام نمی دهی!
آیا سپرده ی دلم نزد توکافی نیست؟
آیا طبیعت سرشتی پلیدبه مزایده نهاده!؟
که تو جلادگونه گلهای باغچه ر اسر میبری!
وانگهی
آیا روزی فرامیرسد که تو با اشاره ای
اجازه ی آمدن بهار را به باغ دلم بدهی؟
سفر بر مگیر ای فروغ دو دیده
.........!حرف پایان هرمصرع یه رمز رو میده!!!

من دلم میخواست همه ی شیشه ها؛ آینه میشدند
تا تو به هرچه بنگری مرا در عقبا بینی
من دلم میخواست همه دنیامثل گل لاله،واژگون میشد
تاتواز ازل به من بنگری
من دلم میخواست که به اندازه همه ثانیه ها یک عمر
به تومی نگریستم!
من دلم میخواست یک هوای بارانی،ساقی فاصله ی منو تو می شد
من دلم میخواست که قایق تنهای دلم به جزیره ی قلب تو پاروبخورد
من دلم میخواست همه ی قاصدکهای باغ به نشانی تو به باد دست می دادند
من دلم میخواست وقت خواب بنفشه ها؛تودوباره ازچشمانمم بباری
من دلم میخواست که تفسیر خوابهای نیلوفریم باشی
من دلم میخواست تا به تقدیرتوگره بخورم
من دلم میخواست وقت کوچ پرستو ها،با بالهای خیال به دنیایت سفر میکردم
من دلم میخواست همه اشکهایم را درتنگ ماهی جمع می کردم
واقیانوس را شرمنده میکردم
من دلم میخواست که روزی در هنگام طلوع ،خورشید را در چشمان تو میدیدم!
ودرغروبش غربت نبودت را در چشمانم میدیدی
من دلم میخواست آن روز که آب خضر عشقت را سرکشیدم
وجودت را ازآفرینش قول میگرفتم!
من دلم میخواست دوباره به جام نگاهت و می لبخندت....... مست میگشتم
من دلم میخواست که همه ی ستارگان آسمان شب صف میشدند
وبه تعظیم توآماده! تاتوازلشگر دلتنگیهایم سان میدیدی!!
من دلم میخواست ؛که ای کاش هرگز تو را نمیدیدم
هرگز....!![]()
من اصلاً نمی گم از غربت نَفَس
نمی گم که توسینم گلایه هست
نمی گم که چشمام می سوزه،وقتی که دل یاد توهست![]()
نمی گم که روزای سبز زندگیم،دیگه رفته از دست
نمی گم که منو گذاشتی تو قفس
نمی گم تا ناراحت نشی
نشینی یه گوشه بغض کنی
شایدم گریه کنی
یا دائم از من فرار کنی
می دونم که چشمات مال من نبود
دیگه قول میدم که نبوسم سطح خیس آینه رو
قول میدم بی خبر از ناز نگات ؛ برم یه گوشه کِز کنم
گل من برمی گردی؟؟؟
بر می گردی تا دوباره صدای تیک تیک ساعت قلبت، بیاد بشینه تو نَفَس!
به شبنم روی گل لاله؛قسم
به کفشدوزکی که تا نوک گل رفت ؛قسم
می دونم که راهی نمونده
آره بین من وتو یه دره هست![]()
آیا میدانی که زمانه به چه مانند میکند؟
آیا میدانی که زمین به کدام نا آبادی کوچ میکند؟
آیا میدانی ستاره ها درآسمان شب به چه معنا اند؟
آیا میدانی آفرینش چرا تو را به رُخم میکشد؟
آیا میدانی در قلبم چه میگذرد؟
آیا می دانی ؟.........
نه،تو هیچ نمی دانی
تو ورق خورده ی دفتر زندگانی منی!
توتمام احساس مرا به سخره گرفتی!
وبه آینه دروغ گفتی
تو مثل چشمانت که این گونه مرا وارد حجم متخلخل خیال واهی تو کرد
فقط به پشت دیوار می اندیشی
تو مثل چشمانت هیچگاه خود را ندیدی ..... و مرا.......................
آری ورق خوردی
برگی از دفتر زندگانیم
دفتری که هیچ گاه مرورش نمی کنم
وبرگهای تا خورده اش، باغبارآشنا اند
آری تو از آینه هیچ ندانستی!
تو ندانستی که ستاره ها چه معنا می دهند
ندانستی ستاره ها اشکهای خورشیدند
که هر روز به خاطر بن بست دل من می گرید
وشب آن را در آسمان رها می کند
تا به من بگویید
گلابتون ؛ این گریه ها برای توست !
حتی باد هم این روزها زوزه ی غم میکشد
ورق خوردی و برای همیشه از خاطره ی یک رویا بیرون رفتی
آیا میدانی گل لاله به دوست داشتن تو
از من به گلایه رفته
آیا میدانی غنچه یاس برای اعتراض
نشکفته !
تو خود ورق زدی صفحه ی مشترک بین من وتو را
آیا دانستی سر فصل عشق تو را با نام یزدان آغاز کردم؟
و با قلم سرخ خون نوشتم دوستت میدارم
.......! اما ! تو باجوهر کینه نوشتی.......... برو !
آری تو به دره ی نیستی ذهنم پریدی
اینبار تو برو
بدان در آخر فصل عشقت باتمام مهربانی می نویسم
ای آفرینش، نقشی که هر روزدر مقابل دیدگانم می آراستی
هیچ نبود ؛چون دل نداشت
دل نداشت
دل نداشت
دل نداشت
دل نداشت
( از دفتر دوم بیرام)
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر انچه که دوستش می داری . و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او انقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند . پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است . اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.... اما هر چه که در عشقت ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیر تر می شود . هر قدر که در عاشقی عمیف تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی . زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند . پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق بر می داری، خدا هم گامی در غیرت بر می دارد . تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر . و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه اسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را در هم می ریزد و معشوقت را در هم می کوبد . معشوقت،هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گزارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی ار اینجا و انجا، ناامیدی از این کس و ان کس. ناامیدی از این چیز و ان چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست و بر آنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای . اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید : مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای .پس به پاس، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند . اما فردا تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامید تر . تا بی نیاز تر شوی و به او نزدیکتر . راستی اما چه زیباست و چه با شکوه و چه شور انگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است. |
میدانم پنجره های عاطفه ات را خرد کردم
میدانم تمام احساست را از گل یاس مایوس کردم
میدانم لحظه ها را درکامت تلخ کردم
میدانم آرامش را درحضورت صلب کردم
میدانم به اندازه ی تمام ستاره های آسمان
آزردم تو را
بر من خرده مگیر که آرزوهایم را چون
قاصدک در برابر چشمانت به نسیم سپردم
بر من خشم مگیر که تمام غصه هایم رنگ تو گرفته اند
آیا سزاوار است نگاه رویایت را از من به کنار بکشی
ومرا در تلا طم حنجره ات به انزوا بکشی
ببخش؛این تن خسته ومجروح را
ومرا مالامال از آغوش گرمت کن
ای بهار از توالهام گرفته
ای زیبایت رابی مانند
................................................... مرا ببخش
رفتن
تو تمام علفهای تازه ی سبز دل مرا آتش زدی
تو تمام پل های قلبم راشکستی وراه شریان حیات رابرمن بستی
تو تمام صحنه های آفرینش را به سخره گرفتی
تو تمام احساس مرابه بازی گرفتی و مرا بازیچه ی کوی دوستدارانت نمودی
و......
وخط زدی همه ی مهر وعاطفه را
خط زدی ستاره های چشمک زن شب را
خط زدی تمام قدرت موج دریارا
خط زدی آبی بی کران آسمان را
خط زدی قایق تنهایی از ساحل گریخته ی خیالم را
و......
و به آوارگی کشاندی تمام وجود مرا
و آواره ساختی سرای قصرآگین خیالم را
تو چقدر مظلومی و چقدر لطیف،لطیف به لطافت گلبرگ پژمرده ی گل نیلوفر
تو چقدر زیباشعرگفتن رابه من باز آموختی
وچقدر شاعرانه نگاهت را بر من بستی وخود رادرپیله ی که ساختی پنهان نمودی
تا پروانه شوی و از من پر بگیری وبروی
آری......توفقط از رفتن می خوانی
( از دفتر دوم بیرام)

توبهترین هدیه ای که از خیال دور دست ذهن یک چکاوک،نغمه می خوانی
توبهترین هدیه ای که از یک رویای شبانه نشئت می گیری!
توبهترین هدیه ای که دروجودم چون خون جریان یافتی ووجودم رافراگفتی
توبهترین هدیه ای که چون شکارچی بی رحم مرا درقفس میگذاری
و....توبهترین هدیه ای که درآلبوم ذهنم به ودیعه گذ اشته شدی
تا بفهمم معنی تمام آفرینش، وراز این زیستن فانی را
و توپایان شبی وخط بطلان برتمام آرزوهای دور و درازم......
نگاهت آنقدرمعصومانه مرا به خود کشید
که گاه فکر میــکنم چشمانت برای من آفریده شده...!
وگاه آنقدرخودخواهانه تورااز خودمی دانم
که اشتباه میکنم که وجودت گونه ی دگر خلق شده..!
بـــــــدان که فقـــــــط نقش خاطر توست
که میفشارد قلبم را تاحیات در رگهایم جریان داشته باشد...وگرنه..!
می دانم که تو برای من سرابی بیش نیستی وچون رویائی محالی
